X

www.irithub.com

مرکز فناوری اطلاعات

ایرانیان

گاه نگارهاي يک زنداني
گاه نگارهاي يک زنداني - زندانی که زندانبانش خودم و پنجره اش پلک های کدرم ...
خواهم آمد
1387/4/31 11:50

افسون آزادی
1386/8/12 04:39

زندانی آزاد

در اتاق من قفسی هست که در آن سه پرنده گرفتارند ، یکی با پرهای سفید ، دیگری با سری سبز و سومی با سینه ای سرخ اما هر سه دم بلند و سیاه و سفید زیبایی دارند .

من آنها را دوست دارم برای آنها آب و دانه میگذارم و قفسشان را پاکیزه نگاه می دارم ، آنها برایم می خوانند و من لذت می برم .

ولی آیا محبت من به آنها حقیقی است ؟ اگر این طور است چرا قفسشان را برای آنها نمی گشایم تا پر بکشند و بروند ؟

می گویند اگر آزادشان کنی می میرند و این بهانه ای است تا همچنان اسیرشان نگاه دارم ، گاهی فکر می کنم که اگر به آنها آب و دانه ندهم و قفسشان را تمیز نکنم چه خواهم شد .

نه واقعا" من آنها را دوست دارم ، دوست داشتن واقعی .

پرنده را اسیر در قفس نگاه داشته ام و خود از پرواز سخن می گویم واقعا" چقدر خود خواهم .

اگر پریدن زیباست چرا قفس را باز نکرده ام ، چرا آنها را از آزادی محروم ساخته ام .

چقدر سنگ دلم کنار قفس مینشینم و از در قفس بودن آنها لذت میبرم ، گاهی با آنها درد دل میکنم و میگویم دوستتان دارم ، ولی خوب میدانم که آنها باور نخواهند کرد .

هر چه تلاش می کنم بگویم که من همان زندانبان مهربان هستم ، برایتان آب و دانه می دهم قفستان را تمیز نگاه می دارم اما باز نگاهی که همه حکایت از راز و تعجب دارد به من می نگرند ، نگاهی که پر از پرسش است .

- اگر ما را دوست داری چرا از در بند بودن ما لذت می بری ؟

- اما نه من پرنده هایم را دوست می دارم و آزادشان نخواهم کرد .

آنها حق دارند ، من هم حق دارم .

آنها حق دارند که آزاد باشند و من هم حق دارم که زندانبان خوبی باشم آنها زندانی من هستند و من زندانبان ، آنها محکوم هستند و من حاکم ، من به آنها احتیاج دارم و آنها هم به من احتیاج دارند .

- آه چه دنیایی ست که حق را به زندانبان میدهد و او را حاکم می کند تا پرنده ها ی سرخ و سفید و سبز من در زندان باقی بمانند .

بدرود قیصر
1386/8/11 05:37






ناگهان چقدر زود ، دیر میشود

آره ، میخوام بیام
1386/8/3 05:02


گویند که خدا همیشه با ماست ، ای غم نکند خدا تو باشی



پی نوشت :

۱ـ میخوام شروع کنم گرچه میدونم که اصلا" آمادگیشو ندارم نه روحی و نه جسمی ، اگه این امید و صبرهم نبود که دیگه ...

۲ـ من که احساس میکنم خیلی پرووام ، شما اینجوری احساس نمیکنید؟

(بازم ببینمت هاااا ، نری که رفتم پشت سرتم رو هم نگاه نندازیا )

                                                                                                         فعلا"

جابجایی بلاگ !
1386/6/11 05:03




بعد سلام این که ، من از دست این بلاگفا کفرم در اوومده به همین سبب بلاگ و منتقلش کردم اینجا تا ایشالا سر یه فرصت مناسب یه ثوابی واسه این بلاگ بکنم .

به امید دیدار ...
out of service
1386/6/7 03:17

 

مدتی این مثنوی را تاخیر باید !

 

 

 

تا حدودی سفر نامه مصور شمال
1386/5/2 05:22

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شمال 

( ۲۵/۴/۸۶ - ۲۹/۴/۸۶ )

پلک های کدر
1386/4/6 08:31

 

پلک های کدرم چه دیوار توانایی ست

برای فاصله میان من و بیرون از این من

پلک های کدرم ، چه پرده توانایی ست

بر روی پنجره کوچک قلعه تنهایی ام

پنجره ای رو به دنیای بیرون از این من

که هر گاه خویشتنم بخواهد

آرام پنجره را میبندم

و آرام تر در زندان تار تنهایی ام می خزم

زندانی که زندانبانش خودم

پنجره اش پلک های کدرم

که هر وقت بخواهم پنجره را می گشایم

نمیدانم که می خواهم پنجره را بگشایم

یا که میخواهم در تنهایی خویش

در تخیل مرده ام 

در زندان تار تنهایی ام بمانم

                                                     ( زندونی ۷/۵/۸۴ )

  

دییونه؟
1386/3/25 01:16

  

  سلام

 باید در شروع از دوستان بلاگی عزیزم عذر خواهی کنم بابت دیرکرد هایم

 وبه بعضی دوستان یاداور شوم که بنده همچنان در قهر بسر میبرم

(امید دارم این یادآوری آنها را متوجه بعضی از اقدامات بنده و خودشان بکند)

 این نکته را نیز متذکر میشوم که در این پست شما یه سری کلید واژه را فقط می بینید نه بیشتر.

 

اول _ به قول سیاوش قمیشی : ((دل هیچکی مثل اون غربت اینجا رو نداره)) ، دل تنگ و همیشه تنهاست

 

دوم _ مثل دوتا ماشین یکی مدل بالا و اون یکی مدل پایین که یکیشون عشقه و اون یکی عقل ، اینه فلسفه زندگیش

 

سوم _ متوهم ، فضایی (مقصود تخصصش در فضا سازی و فضا زدن کاذب و اینا) و اوقات خوشحالی کاذب

 

چهارم _ دل خوشی های الکی که مثل بستنی زود آب میشه

 

پنجم _ از خود راضی و نق نقو

 

ششم _ پای خیلی چیزا موندگار تا جایی که دیونش کنه یا بکشش

 

هفتم _ زود رنج و عصبی

 

کلا" بد اخلاق

(البته زندگی واسش کم نگذاشته و تا جایی که تونسته بهش حال داده.)

 

به نظرتون یه نفر با این خصوصیات و شرایط باید دیوونه باشه ، نه ؟

اصلا" به نظرت دیوونه شده یا دیوونش کردن یا از اول دیوونه بوده یا تو آیینده نزدیک دیوونه میشه ؟

یا این که هیچ ربطی به دیونگی نداره که اگه این نظرتونه بگید پس به چی ربط داره ؟

 

نی نی
1386/3/15 08:33

 

                         دلم نیومد تهنا تهنا حال کنم

1386/3/5 08:39

از بزرگان

 

 

عشق      

عشق آتشی می افروزد که بیزاری نمی تواند آن را خاموش کند
(الا ویلر ویلکاکس(

 

اشاره    

  وقتی با انگشت کسی را نشان می کنیم, به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان برگشته اند

)لوییس نیزر(

 

خوشحال باش که زنده ای    

  خوشحال باش که زنده ای, چون فرصت داری عشق بورزی, کار کنی, بازی کنی, و ستاره ها را از این پایین ببینی

)هنری فن دایک(

 

انسانیت انسان    

  میزان انسانیت انسان این است که چقدر می خواهد و می تواند انسان را دوست بدارد
(اشلی منتاگ(

 

گریه    

  آنها که بلد نیستند از ته دل گریه کنند, خنده کردن هم بلد نیستند
(گلدا مایر(

 

صداقت    

  صداقت, نخستین فصل دفتر دانایی است

)تامس جفرسن(

 

قضاوت

تا خود را از هر جهت کامل و شایسته ندیدی , قضاوت نکن
(پوشکین)

ما آمدیم!
1386/2/21 06:45

 سلام

همیشه شروع برام با استرس همراه بوده ، اصلا" نوعش مهم نیست چه اون چیز سفت و سخت و سنگین باشه و چه نباشه و فقط و فقط به این خاطره که آیا به اون سرانجامی که می خوام میرسه یا نه . البته اینم بگم که من همیشه آدرنالین خونم تحت کنترله ها اما دیگه بعضی وقتا از دست در میره و این دیگه اجتناب ناپذیره.

برای شروع زیاده گویی نمیکنم نمی خوام از همین شروع خستتون کنم ، فقط شروع وبلاگ جدیدم و به خودم و به شما تبریک میگم و امیدوارم تنهام نزارید .